تبليغاتX
استعداد های درخشان
علمی،ورزشی و هنری

سهراب سپهری (نظر يادتون نره)

 

لولوی شیشه ها

در این اتاق تهی پیکر

انسان مه آلود

نگاهت به حلقه کدام در آویخته ؟

درها بسته

 و کلیدشان در تاریکی دور شد

 نسیم از دیوارها می ترواد

گلهای قالی می لرزد

ابرها در افق رنگارنگ پرده پر می زنند

باران ستاره اتاقت را پر کرد

 و تو درتاریکی گم شده ای

انسان مه آلود

پاهای صندلی کهنه ات در پاشویه فرو رفته

 درخت بید از خک بسترت روییده

 و خود را در حوض کاشی می جوید

تصویری به شاخه بید آویخته

کودکی که چشمانش خاموشی ترا دارد

گویی ترا می نگرد

 و تو از میان هزاران نقش تهی

گویی مرا می نگری

 انسان مه آلود

ترا در همه شبهای تنهایی

 توی همه شیشه ها دیده ام

مادر مرا می ترساند

لولو پشت شیشه هاست

و من توی شیشه ها ترا می دیدم

لولوی سرگردان

پیش آ

 بیا در سایه هامان بخزیم

درها بسته

 و کلیدشان در تاریکی دور شد

بگذار پنجره را به رویت بگشایم

انسان مه آلود از روی حوض کاشی گذشت

 و گریان سویم پرید

شیشه پنجره شکست و فرو ریخت

لولوی شیشه ها

شیشه عمرش شکسته بود

 

 

لب آب

 دیشب لب رود شیطان زمزمه داشت

 شب بود و چراغک بود

شیطان تنها تک بود

 باد آمده بود باران زدهبود شب تر گلهای پرپر

 بویی نه براه

ناگاه

 ایینه رود نقش غمی بنمود شیطان لبب آب

 خک سیا در خواب

 زمزمه ای می مرد بادی می رفت رازی می برد

 

 

پشت دریاها

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خک غریب

 که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید

 همچنان خواهم راند

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

 می فشانند فسون از سر گیوهاشان

 همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند

 دور باید شد دور

مرد آن شهر اساطیر نداشت

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود

هیچ اینهتالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد

چاله ابی حتی مشعلی را ننمود

 دور باید شد دور

 شب سرودش را خواند

نوبت پنجره هاست

همچنان خواهم خواند

همچنان خواهم راند

پشت دریا ها شهری است

 که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است

بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند

دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله به یک خواب لطیف

خک موسیقی احساس ترا می شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد

پشت دریاها شهری است

 که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است

 شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

پشت دریا ها شهری است

 قایقی باید ساخت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 23:17  توسط محمد  |